چتر
دو چترِ تنهائی در دستِ دو انسان.
زندگی تندتر از باران می بارد.
حسرتی به رسمِ تنهایی در سینه،
پس امان بده منِ چتر بسته را به زیرِ چترِ آغوشِ خویش.
به شانه ام بچسب،
آنقدر نزدیک که سایه ای نماند، جز یک چتر!
چتر
دو چترِ تنهائی در دستِ دو انسان.
زندگی تندتر از باران می بارد.
حسرتی به رسمِ تنهایی در سینه،
پس امان بده منِ چتر بسته را به زیرِ چترِ آغوشِ خویش.
به شانه ام بچسب،
آنقدر نزدیک که سایه ای نماند، جز یک چتر!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:42  توسط علی یزدان دوست
|
يأس با تيزكِ شاخه اي از درختِ نيم مُرده ي خزان،
به گُرده ام فرو رفته بود، جانم به آخر رسيده بود كه رسيدي.
به بوسه اي رهايم كردي از تمامِ دردها وُ رنج ها!
پي نوشت:
عشقي كه خيالم بود در تو به باور نشست.
(و زيرنويسِ قصه مان مي شود: يكسال گذشت!)
يكسال از هم لحظه بودنمان، هم نفس بودنمان، خنديدنِ مان و گريستنِ مان گذشت.
لحظه هاي كوچكي پيش آمد كه فكر كنم در هم لحظه گيِ با تو اشتباه كرده ام ، و بعد از اين افكار پشيمان مي گريختم!
حالا، چند روز مانده به سالگردِ ازدواجِ مان خوشحالم از بودن كنارِ تو و به اين لحظه ها وابسته مي شوم. مي خواستم ترانه ئي برايت بنويسم و تقديمت كنم. ترانه ئي نمي شناسم لطيف تر از تو! ممنون كه تحملم مي كني!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:46  توسط علی یزدان دوست
|
جعبه ی جادو پر از دروغه وُ
زنده گی این روزها بی فروغه وُ
هیچکسی پای کسی نمی مونه!
شبا هیچکی تو کوچه نمی خونه!
عاشقی مونده تو قصه وُ کتاب!
بی جوابن همه حرفای حساب!
اونکه نارو می زنه عزیز می شه!
خنجر از پشت می خوره مرد همیشه!
قیصر ِ این روزها ناموس فروشه!
کاکا زور می گه وُ آکُل خاموشه!
دنیای ما دیگه انگار وارونه س
هر کی آدمه بگین که دیوونه س!
پی نوشت: اسمش را چه بگذارم؟ حرف هائی که ناگاه کلمه می شوند. ترانه ست یا دل واژه ی آهنگین؟ چه اهمیت دارد؟
ناگاه دلتنگ می شومُ می نویسم... همین!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:33  توسط علی یزدان دوست
|
وقتی آزادی به برهنه گی،
حیله گری به دموکراسی،
و حماقت به عشق تعبیر می شوند...
فاتحه ی انسانِ معاصر را باید خواند!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:0  توسط علی یزدان دوست
|
اگه بگن از ماه داره جای ابر بارون می باره!
اگه بگن جنگ جهانی شروع شده دوباره!
اگه بگن که میدونِ آزادی داره راه می ره!
اگه بگن تو هجمِ شب خورشیدِ زیبا اسیره!
وقتی که کبوترِ صلح غذای دیکتاتوراس!
وقتی که صدای محروما همیشه بی صداس!
دیگه باور می کنم هر خبری رُ آدما
هر خبر نشونی از دنیای وارونه ی ماس!
اگه بگن از آسمون هی داره خنجر می باره!
اگه بگن رفیق شدن دریا و آتیش یکاره!
اگه بگن ابلیسُ توی شهر دیدن گیتار به دست!
اگه بگن که شب آتیش گرفت به دستِ چن تا مست!
وقتی که صلحِ نوبل تو دستِ باراک اوباماس!
وقتی انگار فریاد جنگ زده ها باز بی صداس!
دیگه باور می کُنم هر خبری رُ آدما
هر خبر نشونی از دنیای وارونه ی ماس!
به مسئولان جایزه ی صلحِ نوبل: یکی هم برای ما کنار بزارید!
پی نوشت: خسته ام از این کثافتی که اسمش زنده گی ست!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:14  توسط علی یزدان دوست
|
غمِ تنهائیُ حس می کنم حتا
تو اون لحظه که تو با من هم آغوشی!
چه قد روشن به تو پیوستمُ حالا
دارم می رم من هر دم رو به خاموشی!
منِ همسایه با مرگُ به یک بوسه حلالم کُن!
پر از فریادِ عصیانم تو با یک بوسه لالم کُن!
منُ تو هم چراغیم با همُ اما
چه قد دوره راهِ سوتُ کورِ عشق!
ببین فانوسِ دل هامون که خاموشه
نشد روشن چراغِ دل به نورِ عشق!
منِ همسایه با مرگُ به یک بوسه حلالم کُن!
پر از فریادِ عصیانم تو با یک بوسه لالم کُن!
پی نوشت: پر از تکرارم، تکرارِ هر روز مُردن!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:37  توسط علی یزدان دوست
|
هر شب بی خوابی، هر خواب کابوسه!
عزرائیل شب ها منُ می بوسه!
کابوسِ مرگُ می بینم هر شب
هر شب اضطراب، هر شب لرزُ تب!
توی بیداری باز دنیا بده!
تبِ من انگار بالای صده!
خسته وُ تنها م مثِ همیشه!
مثِ یه درخت اما بی ریشه!
یه شب توی خواب گوله می خورم!
توی بیداری از غٌصه پُرم!
جزغاله می شه تو خواب بدنم!
بیدارم اما می لرزه تنم!
وقتی که خوابم یا حتا بیدار!
انگار که باشم رو چوبه ی دار!
فاصله م با مرگِ قدِ یه قدم!
هر شب می میرم انگار دم به دم!
غروبِ سی شهریور مارلیک
پی نوشت: به مرگِ نزدیکم، با یک بوسه حلالم کُن!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:2  توسط علی یزدان دوست
|
بهار، خون گریه می کرد.
شاخسارِ درختان،
نیزه بودُ هر میوه،
قلبِ به تیغ آمده ی انسانی بی تن را می مانست.
سپیده دم خنجرِ خورشید سینه ی صُلح را می درید،
و غم تمامِ بی صدا آوازی بود که قناری می خواند!
تابستان، فصلِ عطش بود.
دریای پُر آب به نیزه ی نفرین،
سُرخِ خون بودُ رودها رگ های تنِ تلخ انسانی را مانند بود،
که تمامِ زنده گی را مُرده بود!
پائیز، به جنونِ تلخی گرفتار شد.
درختان در سایه گاهِ آسمانی دیوانه،
که رنگین کمانی از رنگ های یأس را کشیده بود بر سرِ زمانه ئی سیاه،
به برگ ریزان تنِ عادت داده بودندُ
مـــــرگ، تمامِ پائیز بود.
زمستان، فصلِ بیزاری...
اهریمن در لباسِ دوست، چنانِ زنده گی را کُشت که مرگ، تمامِ آرزوی انسان بود.
علی یزدان دوست
تهران، اولِ خیابانِ دربند
پی نوشت: تلخی تمامِ جانم را گرفته است. به لبخندی دلخوشم، دریغ نکُن!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:20  توسط علی یزدان دوست
|
تلخ چون قرابه ی زهری خورشید از خراشِ خونینِ گلو می گذرد.*
به خسرو گُلسرخی
آهنگِ زمزمه ی شعری پسِ بُغضِ گلویی چرکین از خونابه ی زخمی که بی گاه از خنجرِ دستِ رفاقت بر تن نشسته بود، با هم آوایی گُنجشک ها، فضای تنگ ترین کوچه ی شهر، در تلخ ترین غروبِ سال را به کُنسرتی خونین مبدل کرده بود. سر جُنباندم تا از تاریک روشنِ غروبِ پُشتِ پنجره، چهره ی در سایه فرو رفته ی مردی زخمی که به درختِ سنگینِ سبز رنگ تابستانه تکیه داده بود را ببینم. هرچه بیشتر برای دیدن جنبیدم کمتر دیدم، تو گوئی با تکانِ سایه ی من از این سوی پنجره، سایه های آن سو که باوری میانِ وهمُ واقعیت بودند در سرخ رنگِ رو به سیاهی غروب محوتر می شُدند. پس ایستادم تا اگر چه کم، اما ببینم.
قطره خونی به زمین افتاد، مرد قامت خم نکرد و من، نگاهم را از قطره خونِ روی زمین برداشتم، چشمم را بالاتر بردم، به زخمی رسیدم جائی میانِ سینه وُ گلو، و بالاتر سایه یی بر صورتِ مرد، خطوطِ چهره اش را پنهان کرده بود. بندِ پای خیالم را گشودم تا خطوطی بر صورتِ مردِ پشت سایه ها متصور شوم، او را با سیبیلِ سیاه رنگی نشسته بر لبی چون گُلی سرخ (بر لبِ تکسواری زخم خورده در غروبِ آسمانی که فرو می ریخت) پنداشتم. جنبشی نگاهم را بار دیگر به زمین برگرداند، گنجشکی قطره خون را می نوشید و دیر نگذشت که گنجشکانِ هم آوای سمفونی زخم، گوئی که بر چشمه ی جوشانی نشسته باشند، خون را می نوشیدند. لابه لای جنبشِ بال های کوچک، نگاهم به قطره خون افتاد که انگار در بر تمام لب جنباندن ها ناتمام بود. نه! گنجشک ها خون نمی نوشیدند، جنبش لب ها نشانِ بوسه بود. بوسه بر خون می زدندُ مستانه، پر هیجان ترین کنسرتِ قرن را می خواندندُ می رقصیدند، رقصی مستانه تر از هر مستی و در این میان، مرد بی چهره شعرِ گُنگش (که تیری تلخ در قلبِ من بود) را در سکوتِ بی تکانیِ تنش که همچنان تکیه به درختِ سرسبزِ تابستانه بود را بی وقفه زمزمه می کرد.
ناگاه صدائی افزون بر نوای موسیقیِ آن شبِ کوچه مرا به خود آورد، تنگ ترین کوچه ی جهان در برِ نگاهم آغوش گشود و آنچه که صدایش را پیش تر شنیدم به هببتِ اتوبوسی از آغوشِ خیابانِ مقابلِ خانه گذر کرد. کنون خیابانِ دربند را می دیدم با پیاده گانِ کوله بر دوشی که راهِ کوه را باز می گشتند.
نمی دانستم، کِی و با کدامین رویا به خواب رفته ام، صبح که بر خواستم خود را کفِ اتاق یافتم و اولین صیدِ چشمانم در روزی اینچنین، پنجره ی بسته ی دیشب بود، که کنون با لنگه ی بازش چنگِ نسیمِ خُنکی را به صورتم می نداخت. از خانه بیرون رفتم، سوئیچِ را بر گردنِ ماشین نگردانده بودم که افتادنِ برگی از درختِ روبروی خانه نگاه را بدانجا کشاند. درختِ سبزِ تابستانه در خلسه یی پائیزی برگ می ریخت. پیاده شُدم، یک قدم تا درخت مانده بود که رویِ زمین قطره خونی زیرِ تیغِ خورشید می درخشید.
سی و یکم مرداد 1388
1:38 دقیقه بامداد
تهران، خیابانِ دربند
* شعری از احمدِ شاملو.

پی نوشت: ...از میانِ جمع شاگردان یک برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد. به آرامی سخن سر داد، تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت معلم مات بر جا ماند و او پرسید:
اگر یک فرد انسان، واحدِ یک بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بودُ سوالی سخت، معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود!
و او با پوز خندی گفت: اگر یک فرد انسان واحدِ یک بود، آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که قلبی پاکُ دستی فاقد زر داشت پایین بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟
... اگر یک فرد انسان واحد یک بود،این تساوی زیر و رو میشد. حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟یک اگر با یک برابر بود، پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟یک اگر با یک برابر بود، پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست »
خسرو گلسرخی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:16  توسط علی یزدان دوست
|
گاه خسته می شوم از تکرارِ دائم خود در خود!
می کوشم تا سایه گاهی به دور از این تکرارِ ناگزیر بیابم...
نه از عمرِ تکراری گریز نیست.
پی نوشت: از آغاز وبلاگ نویسی من در آذرماه هشتادُ سه در سیستم پرشین بلاگ و ادامه در بلاگفا با وبلاگ حسرت های همیشگی و حتا این وبلاگ که از فروردین هشتادُ هفت جایگاهِ نوشته های من شده است، گاه پیش آمد که مورد تمسخر، توهین و حتا فحاشی کسانی که معمولا ناشناس می مانند قرار بگیرم و به دلیل احترام به سایر خوانندگان عموماً آن نظرات را حذف و اصلا به همین دلیل سیستم تائید نظرات را فعال کردم اما نظر خانمی به نام آسیه در نظرات آخرین پست ما قبلِ این، مرا به فکر واداشت. چرا که به هرزه بودن متهم شده بودم. به وبلاگش سر زدم تا جوابی به دهم اما با خواندن مطابش دریافتم که پاسخ به او بیهوده است اما از جائی که تاب نمی آورم حرفِ ناحساب را بی جواب بگذارم جوابیه ای که آن لحظه ی خواندنِ نخست به ذهنم رسید اینجا می گذارم:
به زمانه ئی که حتا تریبون های رسانه ای،
رادیو و تلویزیون جایگاهی برای یاوه بافی و فحاشی شده اند،
چه عجب از اینکه فحاشی ها به وبلاگِ من هم کشیده شود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:19  توسط علی یزدان دوست
|