2- بپر...
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391آخ، چه رویای شگرفِ هوس انگیزی ست، پرواز...
برای پرنده ای که بال هایش پرپر شده اند!
پی نوشت: بپَر، بپَر علی، از میان هجمه ی تیغ قیچی ها راهت را پیدا کن و بپر!
1- با استخوانهای شکسته...
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
از میان کابوس های دهشتناک،
با اشک های بر گونه ماسیده، از جا بر می خیزم
روی زانوهای خمیده ام، قد علم می کنم
استخوانهای شکسته را پیوند می زنم
بر سرگذشتم تُف می کنم، سرم را بالا می گیرم و از نو شروع می کنم!
پي نوشت: نه، مُردن نه! هنوز حقم را نگرفته ام، شاید بتوانم... حتا با استخوانهای شکسته...